ما مشق خود را می نویسیم و زندگی گاهی غلط هایمان را می گیرد . گاهی بیمارمان می کند تا بگوید اینجا نباید دروغ می گفتی . گاهی غمگینمان می کند تا بگوید نباید به غم دیگران بخندی و گاهی به گریه مان می اندازد تا بگوید شادی همیشگی نیست !
دفتر مشق زندگی مثل هر دفتر دیگری محدود است . 40 – 60 نهایتا 200 برگ ! بالاخره تمام می شود . برای همین خیلی مهم است که ما چکونه پر می کنیمش . با کلمات زیبایی مثل مهربانی ، محبت ، عبادت و خدا یا کلمات نا زیبایی مثل دروغ ، تهمت ، غیبت و شیطان .
این دفتر اما سفید نمی ماند . حتی نفس کشیدن تو هم آن را سیاه می کند ، پس قدر تک تک نفسهایت را بدان !
اصلا بیا دفترمان را جلد هم بکنیم بگذار آنکه می خواهد آن را بخواند از همان ابتدا لذت ببرد . باید نشان دهیم که دفتر مشقمان را با حلاوت پر کرده ایم ، نه به زور . باید نشان دهیم که قدر شناس صاحب دفتر هستیم . آری ، آخر این دفتر امانت است . داده اند تا به دلخواه پر کنیم . البته سفید سفید نیست ؛ خط کشی هایی دارد که باید روی آنها بنویسیم . حتی گاهی مربع هایی خالی را برای نوشتن گذاشته اند که خط کشی ندارد یعنی هر طور که می خواهی و هر کجای مربع که می خواهی بنویس اما فقط درون مربع ! انسان ها معمولا این مربع ها را با کلماتی مثل شعر ، موسیقی ، هنرو امثال اینها پر می کنند .
در بعضی صفحات تنها مثلث هایی خالی برای نوشتن در نظر گرفته شده . معمولا مردان این مثلث ها را با کلمات جنگ ، کشمکش ، دعوا و مانند اینها پر می کنند و زنان اغلب آن را خالی می گذارند یا اگر بخواهند پر کنند از کلماتی مثل تشنج ، دعوا ، جیغ و مانند این ها استفاده می کنند .
اما دلچسب ترین قسمت این دفتر قسمت دایره ها است . این ها تنها قسمت های رنگی این دفترند اما باز هم بدون خط . تازه انتخاب رنگ ها با توست ! مردمان اغلب رنگ های شادی مثل زرد یا سبز را انتخاب می کنند _ بین خودمان باشد من رنگ زرد را بیشتر می پسندم _ معمولا خط کشی های کمرنگی هم می کنند تا کلمات منظم گردند . بیشتر کلماتی که برای این قسمت ها به کار می رود از نوع عبادت ، پرستش ، معبود و معشوق و امثال این هاست . پر کردن این دایره برای اغلب آدم ها شیرین ترین مشق زندگی است .
خب این هم توصیف دفتر مشق زندگی . این حرف ها را گفتم تا اگر بعضی از قسمت ها رو یادتون رفته بود یا اینکه نمی دونستید چطوری باید پر بشن از این به بعد با دقت پر کنید . البته یادمون باشه قبلش باید تمرین خط بکنیم . با خط خرچنگ قورباغه که نمی شه حرف های قشنگ قشنگ نوشت !
چمش آره چمش ندارن ببینن یا بخونن یا بشنون یا ... یاد حرف شهید بهشتی افتادم که به آمریکا گفت آمریکا از ما عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر . شما هم از دست ما عصبانی بشید و از این عصبانیت بمیرید ولی حداقل جرعت داشته باشید! یا یه جو غیرت ! یا یه جو معرفت !
بگذریم تو این پست چند تا از ضرب المثلهایی را می گذارم که کمتر شنیدیم ولی به نظرم جالب هستند باشد که به درد بعضی ها از جمله خودم بخوره ! ولی فکر نمی کنم کسی را عصبانی بکنه ! حیف شد! گاهی وقتی باید از بعضی ها نیشگون گرفت ! یا به بیان مردونش سقلمه زد!
جاده دزد زده تا چهل روز امنه !
جيگر جيگره ، ديگر ديگره !
كار خر و خوردن يابو !
كاري بكن بهر ثواب - نه سيخ بسوزه نه كباب !
كاه بده، كالا بده، دو غاز و نيم بالا بده !
كباب پخته نگردد مگر به گرديدن !
كج ميگه اما رج ميگه !
كرم داران عالم را درم نيست --- درم داران عالم را كرم نيست !
كفشات جفت ، حرفات مفت !
كور خود و بيناي مردم !
كوزه خالي، زود از لب بام ميافته !
نازكش داري ناز كن، نداري پاهاتو دراز كن !
نون بده، فرمون بده !
صد رحمت به كفن دزد اولي !
شب عيد است و يار از من چغندر پخته ميخواهد --- گمانش ميرسد من گنج قارون زير سر دارم !
شتر را گم كرده پي افسارش ميگرده !
شوهر برود كاروانسرا، نونش بياد حرمسرا !
ز عشق تا بصبوري هزار فرسنگ است ! (( دلي كه عاشق و صابر بود مگر سنگ است ؟ )) (( سعدي ))
زن بلاست ، اما الهي هيچ خانه اي بي بلا نباشه !
زمانه ايست كه هر كس بخود گرفتار است !
این آخری واقعا شرح حال ماست نه ؟
مدتي است كه مي خواهم يادداشتي بنويسم اما زندگي امان نمي دهد . شايدهم من امان نخواسته ام . چند فيلم ديدم كه مي خواستم درباره ي آنها بنويسم اما دست نداد . حال 14 خرداد است . از زندگي امان خواستم ، داد ! اما حال كه مي خواهم بنويسم از خود مي پرسم در چهاردهم خرداد مگر مي شود از كسي جز روح ا... سخن گفت . تمام تريبون هاي كشور يكصدا و يك تصوير دارند از او مي گويند . گويي دنيا در آرامشي فرو مي رود و ديگر اسرائيل به فلسطينيان حمله نمي كند و بمبي در عراق منفجر نمي شود و بوش نطقي نمي كند و ... همه چيز در يك نام خلاصه مي شود : امام خميني .
نامي كه جاودان شد . براي همه ي انسان هاي همه ي اعصار . نامي كه واقعاً مي طلبد يك روز در سال را فقط درباره ي او سخن بگوييم . كه تازه عمده ي آنان در سطح است و نقل . سال ها بايد تا خميني شناخته شود . بشر هنوز دارد از هيتلر حرف هاي تازه پيدا مي كند چه رسد به خميني كه نه چند سال كه چند ده سال از زمان خويش پيش بود .
حتي همين حرف هايي كه من هم دارم مي گويم از جنس همان حرف هاي تكراري هميشگي است ولي آيندگان بايد به ما حق بدهند كه همين ها را تكرار كنيم چرا كه واقعا ما نمي توانيم بيش از اين كشف كنيم . ما چون كودكاني هستيم كه در ساحل ايستاده ايم و مي دانيم كه دريايي بس عميق پيش روي ماست اما قدرت پا نهادن به آن را نداريم . بشر بعد از 1400 سال تازه دارد به علي نزديك مي شود و نابغه اي پيدا مي شود و كشف مي كند كه سخنان علي برتر و انساني تر از پيمان جهاني حقوق بشر است ! خميني ، علي نيست ولي در راه علي است و همين اتصال است كه دركش را مشكل مي كند . درك نه به معناي اينكه نفهميم چه مي گويد يا چه مي خواهد ، درك به معناي اينكه او چقدر عميق و گسترده است . درك اينكه چگونه بايد در نظراتش اجتهاد كنيم . درك اينكه اگر او امروز بود چگونه تصميم مي گرفت . كاري كه هنوز با امامان خود هم نكرده ايم . اگر امروز علي (ع) زنده بود چه مي كرد ؟ مثلاً چه طرحي براي تبيلغ اسلام پياده مي كرد ؟ چگونه با دشمنان سخن مي گفت ؟ چگونه مبارزه اي را در پيش مي گرفت ؟
همه ي اين ها را گفتم تا به اين نقطه برسم كه خميني (ره) ، امام خميني (ره ) شد براي اينكه به اين درك رسيد . به اين انديشيد كه امام عصر _ ارواحناله الفداء_ اگر امروز جاي او بود چه مي كرد . او به اين انديشيد كه چگونه مي تواند زمينه ي ظهور را فراهم كند . او به اين انديشيد كه اسلام امروز چگونه بايد متجلي شود .
جان كلام اينكه اگر ما امروز دغدغه دين داريم . اگر داعيه مسلماني داريم و اگر مي خواهيم يار ولي عصر (عج ) باشيم ، در هر پست و مقامي كه هستيم . در هر كار و لباسي كه هستيم به اين بيانديشيم كه ما براي آماده كردن مقدمات ظهور چه بايد بكنيم ؟ به اين بيانديشيم كه اگر امام عصر (ع) اكنون جاي ما بود چه مي كرد ؟ ما از چه راهي مي توانيم در ركاب او باشيم ؟ و بعد از انديشه به عمل گراييم و تا آنجا كه مي توانيم در راه هدفمان بكوشيم و نترسيم كه هر كه خدا را ياري دهد ، خدا ياريش كند .
باران عاشقانه می بارید و سنگ به سردی فردایش می اندیشید و باد به بودن نبودنش ... این جملات وقتی به ذهنم آمد که زیر باران به سرعت گام بر می داشتم و می خواستم به زمین و زمان فحش بدهم . زمانی که به خود می گفتم باز باران می آید و موهایم به هم می چسبد و قیافه ام ... می شود . ( بپرهیزم از زشت اصطلاحات مصطلح ! )
واقعاً نمی دانم این انسان که شاید من هم جزء آن به حساب می آید چقدر عجیب و پر تناقض است ! در ... ترین لحظه های زندگی اش به دنبال شعر می گردد .
نمی دانم ز من است یا ز فصل که چندی است دستم به قلم نمی آید و قلم هم به دستم !
این هم که می نویسم بهانه اش همایش ملی انیمیشن است که خودش بزرگترین مثال تناقض است . بعد ده سال این در و آن در زدن و خود کشی انسان هایی چند که واژه پویانمایی را به جای انیمیشن جا بیاندازند تازه بزرگان انیمیشن و صاحبان خرد دانشگاهی همت کرده اند و همایش ملی انیمیشن برگزار می کنند !!( تا ابد !!!!.... )
براستی که همه کار ما نماد واقعی ملی گرایی و میهن پرستی است . مقاله ها هم که مثل همیشه می گویند چه چیز نیست ولی نمی گویند چه چیز باید باشد ! فقط بعضی وقت ها بعضی ها اشتباهاً راه کارهایی را هم ارائه می دهند یا می گویند که هی یک چیزهایی پیدا می شود !
ای کاش همین ها را هم نمی نوشتم تا مثل آنها نشوم اما خب حالا که شدم چاره چیست؟ من که دارم وقت هایی را از تو و خودم می گیرم بگذار حداقل حرف هایی هم گفته باشم که بر بعضی مشتبه نشود ما لالیم!! راستش را بخواهی همین چند دقیقه پیش داشتم به این فکر می کردم که آیا کسی پیدا می شود پولی بهش بدم تا بجای من زندگی کند؟!!( شما حاضرید؟! )
نمی دانم چگونه می توانم این مزخرفات را بنویسم و آن را درست بعد از آن یادداشت پر احساس قبلی بگذارم . البته این ها خود ثابت می کند که من انسانم ! این نوشته ای برای ننوشتن است . نوشته ای که باید نوشت مثل عاشق که باید شد چون به قول وودی آلن به تخم مرغ هاش احتیاج داریم !!! ( تا ابد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!........................
![]()
عاشقان را ماوایی است که فقط در آنجا دل بی قرارشان آرام می گیرد . عشاق خانه ی دوست را خانه ی دوست خوش است و مستان می را میخانه و عابدان را معبد . اما گروهی عاشق ، ماوایی عجیب دارند. ماوایی که تمام اعتبارش به عاشقانی است که روزی در آن قدم نهاده اند و عشق بازی کرده اند ، نه بنایی کهن دارد نه هوایی دلچسب و نه حتی سبزه ای کوچک . تمام خاک است و خاک !
این ماوای بی ادعا جای مردان بی ادعایی است که روزی آن را با خون خود غسل تعمید داده اند . مردانی که جهاد ، نام عشق بازیشان بود و مجاهد نامشان . ماوای آنان از جنش خودشان بود ، خاک!
امروز آن ماوا ، ماوای عاشقان جدیدی شده است . سرزمین راهیان نور نامی است که این عاشقان بر آن خاکزمین نهاده اند . آنان نیز جهادگرند اما نه به طریقت مجاهدان که با خون خویش شقایق های وحشی را می رویاندند . اینان پای بر این خاکزمین می نهند تا بوی آن شقایق ها را استشمام کنند و سرمست شوند . آنان به علم عشق جهاد می کنند . به دنبال جهادی بزرگتر با نفس خویش اند . آنان شقایق نمی شوند اما بوی شقایق می گیرند و وقتی از آنجا بر می گردند، دیوار های شهر و روستایشان را معطر می کنند . آنان راهیان نوری می شوند که عاشقان شهید گذشته بر افروخته اند .
![]()
این یادداشت را می نویسم به این دلیل که تازه از هجرت عشق بازگشته ام . با یکی از همین کاروان های راهیان نور به آن خاکزمین های توصیف ناپذیر رفتم و حال که بازگشته ام خواستم تا هنوز شمیم خوش خاک های پاکش در وجودم هست ، تا هنوز غبار شهر بر دل روحم ننشسته ، تا هنوز منیت پر رنگ نشده ، تا هنوز به روزمرگی بر نگشته ام بنویسم . بنویسم برای دل خود و دل های عاشقی شبیه خود . بنویسم تا فردا که می خوانم به یادم بیاید که کجا بودم ...
اما نمی دانم چرا حال نمی توانم ادامه دهم، شاید بعدا بتوانم . یا شاید ، شاید
این عشق نانوشتنی است !
دو مطلب قبلی را به بیان مصادیقی از جمله ی پر معنای اینجا ایران است پرداختم . برای بیان آنها ناچار به استفاده از زبان طنز بودم که اگر می خواستم به جد بنویسم چیزی جز گلایه و نغ و نوغ ( نمی دانم املایش را درست نوشتم یا نه ) از کار در نمی آمد . اما در این یادداشت طنز را به کنار می نهم و با زبانی جدی به بیان وجه ای دیگر از اینجا ایران است می پردازم ، البته اگر این قلم آتش پاره بگذارد .
چند سالی است که 25 بهمن ماه در بین جوانان به روز ولنتاین ملقب گشته است . روز ولنتاین یا به عبارت درست تر سنت ولنتاین به عنوان روز عشاق معرفی گردیده و به همین مناسبت عشاق جوان در این روز به هم هدایایی تقدیم می دارند که رایج ترین هدیه ی پسرها به دختر ها در ایران عروسک شده است . رایج ترین هدیه دختر ها هم که مشخص نیست چرا که هنوز هدیه دادن زن به مرد هنوز آنچنان باب نشده است حتی در میان ولنتاینی های ایرانی اما چرا ؟
در ایران باستان هر روز را نامی بوده است و دسته بندی روزها به صورت هفتگی وجود نداشته است . هر سال از 12 ماه 30 روزه تشکیل می شد به همراه 5 روز پایانی که به پنجه ی دزدیده نامیده شده است . بدین ترتیب روز اصلی نوروز یا روز اول سال در باستان روز ششم نوروز بوده است . هر کدام از 12 ماه هم نام هایی داشتند که با نام های 12 روز از ماه ها یکسان بود. مثلا روز دوم هر ماه بهمن (وهومن) به معنای اندیشه نیک نام داشته است و ماهی هم به همین نام تا امروز در سال شمار ایرانی وجود دارد . حال در هر ماه روزی که نام آن با نام آن ماه یکی می شده است ، روزی خجسته به حساب می آمد و جشن گرفته می شد .
بر همین شیوه بوده است که روز پنجم هر ماه که سپندارمز ( مهر ، عشق ، فروتنی ) نامیده می شده است در ماه سپندارمز(اسفند) جشن و آداب مخصوص به خود را داشته است . سپندارمز فرشته ای است در جهان مینوی ( جهان غیر مادی در اندیشه باستان ) آراسته به صفات عشق و فروتنی و بردباری و جانبازی و فداکاری و در جهان مادی پاسبان زمین و زنان نیک و پارسا و همه خوشی ها در دست اوست . این روز در سالشمار شمسی امروز معادل 29 بهمن ماه است .

مهرورزی همیشگی ، زایندگی و فروتنی صفات مشترکی است که در نظر نیاکان برای زمین و مادر برشمرده می شده است . از این رو این روز ، روز زمین و روز زن توامان تلقی می شده است . در این روز مردمان به جشن و سرور می پرداختند و مرد به زنش هدیه ای پیشکش می کرده است . از این رو به این جشن « مژدگیران» یا « مزدگیران» می گفتند . در کتاب اندرزنامه آتورپات (آذربد) آمده است که :
« سپندارمت روچ ورزی دمیک کن » یعنی در روز سپندارمز ( زمین ) زمین را شخم بزن . که موید مطالبی است که در رابطه با روز زمین بودن سپندارمز گفته شد .
اما برگردیم به اصل موضوع این نوشتار . با مطالعه در جشن های سالیانه ی باستان متوجه این نکته می شویم که هیچ روزی به عنوان روز مرد تلقی نمی شده است . در واقع مرد تنها هزینه آور خانه بوده است و هیچ وقت انتظار دریافت پاداشی از همسرش را نداشته است . تا به امروز هم که ما به یمن اسلام هم روزی برای زن داریم و هم روزی برای مرد هنوز هم همین روحیه در مرد ایرانی حاکم است . حتی روز ولادت امیرالمومنین علی (ع) هم روز مرد نامیده نمی شود و روز پدر رایج است که با کمی دقت متوجه تفاوت در برگزاری مراسم های روز پدر و مادر هستیم . روز پدر هیچوقت به اندازه روز مادر/زن جدی گرفته نمی شود و برای خیلی از خانواده ها عملا به حساب نمی آید . از دلایل فلسفی و اجتماعی این امر که بگذریم باید به این نکته توجه داشته باشیم در عرف جامعه ی سنتی ایرانی همواره این مرد است که به عنوان عاشق در نظر گرفته می شود و باید به معشوق(زن) هدیه ای تقدیم کند . برای همین است که ولنتاین عملا هیچ وقت در ایران به سان غربی اش وجود نداشته چرا که ولنتاین روابط رومانتیک قرن نوزدهمی را می طلبد و عملا کمتر از 15 سال است که در ایران این نوع روابط عاطفی پیش از ازدواج یا به بیانی دیگر دوست دختر ، دوست پسری شکل گرفته است . و همین جاست که می بینیم جوانان بیگانه با فرهنگ کهن نیاکان به دنبال راه های تازه ای برای استحکام این روابط تازه می گردند و به ناچار آن را از فرهنگی که مدت هاست این نوع از روابط را در خود پرورش داده تقلید می کند .
سنت ولنتیان روزی است که در فرهنگ غربی نمادی از هویت فرهنگیشان به شمار می رود و برایش افسانه و تاریخ ساخته اند . مهم نیست که این تاریخ صحت داشته باشد چرا که از دل مردم یک فرهنگ در آمده است و همین زیباست . اما این زیبایی وقتی بخواهد بدون ریشه در فرهنگی دیگر تقلید شود نشان از ضعف فرهنگ مقلد خواهد بود و بسیار نازیباست . وقت آن است که به خود آییم و کمی در راه درست نیاکان گام برداریم . نمی گوییم به جای ولنتاین ، سپندارمزگان را گرامی بدارید ( هر چند هیچ اشکالی ندارد ) ولی حداقل می توان همان روزهایی که به هر دلیلی روز زن نامیده شده است را گرامی داشت . هرچند این نفوذ ولنتاین تفسیرهای دیگری هم دارد . مثل این نکته ای که در داستان تاریخچه ی آن نهفته است . کشیشی دو عاشق را به هم می رساند ! و این نکته شاید بیانگر برخی خواسته های نسل جوان و شاید کنایه ای به حکومت مذهبی باشد و یا حتی حرکتی که نوعی اعتراض را با خود به همراه دارد. باید بیشتر در این نکات اندیشه کنیم و ببینیم واقعا به کدام سو می رویم .
این ها را نگاشتم تا بگویم این جا ایران است معانی دیگری هم دارد !
نمی خواهم از جشنواره فیلم فجر بنویسم چون سه تا از فیلم ها رو بیشتر ندیدم که از شانس کور من دو تاشون مزخرف بودن . البته اینکه من نتونستم فیلم بیشتری ببنیم نه تقصیر صف های طولانی بود نه بازار سیاه و نه حتی چرت بودن فیلم ها ،بلکه فقط به خاطر مشکلات شخصی بود . برای اثبات حرفم باید بگم که من تو یکی از همون روزهای جشنواره و درست جلوی سینما فلسطین با شخصی آشنا شدم که ادعا می کرد همه فیلم ها رو یک بار دیده . از اون پرسیدم بلیط فروشی دارد ؟ و او پاسخ داد : شب ! من گفتم نمی شه الان بگی . و اون باز تکرار کرد شب . و با دیدن قیافه ی گیج من که نمی دونم در اون لحظه چه قدر مسخره شده بود گفت : فیلم شب . و دو زاری من با صدای خاصی افتاد !
او حتی ادعا می کرد بلیط بقیه فیلم ها را هم دارد ! و می تواند با قیمتی نازل آنها را به من بفروشد ! وقتی بیشتر با هم رفیق شدیم و شماره اش را به من داد پرسیدم منبع دریافت بلیط شما کجاست ؟ ایشان در پاسخ گفت : بنده دانش آموز هنرستان صدا و سیما هستم و مادر بنده نیز تهیه کننده تشریف دارند ! در ضمن دعوتنامه ی مراسم اختتامیه هم در جیبم است . آنجا بود که من و دوستان همراهم به خود بالیدیم که دانشجوی دانشکده سینما - تئاتر دانشگاه هنر هستیم و یک بلیط جشنواره بین المللی فیلم فجر هم در جیبمان نیست . این اتفاق برای من یکی از تفسیر های جمله ی فخیمه ی اینجا ایران است شد .
خلاصه وقتی از جشنواره بین المللی فیلم فجر ناامید و خسته شدیم با غرور خاصی به سمت تئاتر شهر حرکت کردیم تا در جشنواره ی بین المللی دیگری در کنار جهانیان قرار بگیریم . جشنواره تئاتر فجر امسال در هر سوراخی از جمله در پلاتوی مرکزی دانشکده خودمان هم برگزار می شد بنابراین مطمئن بودیم که با کمبود بلیط و بازار سپید ( بازار سیاه هنری ها ) روبرو نمی شویم . اما وقتی از دوستان تئاتریمان استعلام کردیم متوجه شدیم وضع تئاتر وخیم تر از سینماست ، اصلا بلیطی وجود ندارد که مردم بخواهند برای خریدش صف بکشند ! حتی بازار سپید هم نیست !! همه پیش فروش و پیش دعوت شده اند ! البته با رسیدن به تئاتر شهر امیدوار شدیم چون بلیط کار ارمنستان هنوز در گیشه وجود داشت . اما ما چون ارمنی بلد نبودیم و قصد یادگیری هم نداشتیم گفتیم بریم تالار معظم وحدت که هم سالنش بهتر هم بلیطش گران تر در نتیجه کار های بهتری هم در آن اجرا می شود . بله ما هنری ها هم چیزی از منطق سرمان می شود ! خلاصه با این پیش فرض ها از یکی از دوستان که بلیط میهمانش را با قیمتی پایین تر از گیشه می فروخت! بلیطی تهیه کردیم و در جای مناسبی از سالن نشستیم . تا میان نمایش همه چیز روال عادی خود را طی می کرد . نمایش مدرن بود و از فیلم هم در آن استفاده شده بود که در انتهای صحنه روی پرده انداخته می شد . کم کم احساس کردیم صحنه ای که روی پرده انداخته شده ساکن به نظر می رسد ولی بازیگران مشغول کار خودند و صحنه ای را اجرا می کنند که ما چند لحظه پیش دیده بودیم !! خب این
نا همزمانی خیلی مهم نبود و ما ادامه دادیم . کم کم احساس کردیم صدای موسیقی هم به گوش نمی رسد ! خب این را هم بر این فرض گذاشتیم که این قسمت از کار مثل کل کار که دیالوگ ندارد موسیقی هم ندارد . بعد از دقایقی متوجه شدیم در حین اینکه بازیگران در حال انجام حرکات موزون روی صحنه هستند صدای خنده ی ریزی از جلوی سالن به گوش می رسد . این صدا با صدای ریز پارازیت بیسیم مسئولان سالن در هم آمیخت و بعد صدای خانمی از پشت بیسیم در سالن طنین انداز شد !!
بعد از لحظاتی مسئولان این صدا را نابود کردند ولی آن صدای خنده هنوز می آمد هرچند ما هر دو را به حساب افکت های صوتی و پیشرو بودن کار گذاشتیم . فقط پچ پچ حاضران بود که ما را کمی آزار می داد . مسئولان برای از بین بردن این پچ پچ و همهمه ابتکار بدیعی به خرج دادند . آنان در یک حرکت استراتژیک صدای داخل اتاق کنترل را روی باند های سالن انداختند و ما صدای کارگردان را که رگه هایی از عصبانیت داشت را به وضوح شنیدیم .
خلاصه آنقدر ابداعات شگفتی توسط مسئولان تالار وحدت در آن شب اجرا شد که همه ی حضار ذوق مرگ شدند و من بعد از اتمام کار بود که معنی این جمله ی روی بروشور نمایش را فهمیدم که نوشته بود : « با تشکر از مسئولین تالار وحدت » . و بعد ایمانم به این جمله بیشتر شد که می گوید : اینجا ایران است !
اینجا ایران است . نمی دانم چرا هر وقت این جمله را می شنوم صدایی در ذهنم می گوید صدای جمهوری اسلامی ایران !
خب اینجا ایران است معانی بسیار پیچیده فلسفی ، اجتماعی ، سیاسی و ... دارد . مهم این است که این جمله کی و کجا و توسط چه کسی و در چه رابطه ای برای اولین بار به کار رفته است .
محققان نظرات مختلفی را در این رابطه ابراز کرده اند . برخی معتقدند زرتشت بزرگ اولین باری که دید بعد از آن همه تلاش هایش مردم به جای پرستش اهورامزدا ، اهریمن پرست شدند و آتش را با مزدا اهورا اشتباه گرفتن گفت : اینجا ایران است!
عده ای دیگر معتقدند که وقتی اسکندر گجسته در حال نبرد با داریوش سوم بود و دید که درست در لحظه ای که سپاهیان ایران تا مرز پیروزی پیش رفته اند ناگهان پادشاه دستور عقب نشینی میدهد با خود گفت : خب اینجا ایران است! و با سرعت به دنبال سپاهیان ایران به راه افتاد .
برخی دیگر محققان معتقدند که این مغول ها بودند که برای اولین بار و آن هم با دیدن فرار خوارزمشاه این جمله را بر زبان آوردند در صورتیکه گروهی به سختی با این سخن مخالفند و معتقدند که این آغا محمد خان قاجار بود که وقتی در آیینه خودش را می دید و دستی بر پشت لبش که کاملا صاف بود می کشید گفت : اینجا ایران است ! و بلافاصله تصمیم گرفت قدرت را در دست گیرد .
از آرای محققان و مورخان که بگذریم نکته مهم اینجاست که این سخن حالا کاملا جز امثال محاوره ی مردم در آمده است که به مقتضای حال آنرا به کار می برند . مثلا وقتی بیش از یک ساعت در یکی از صف های معمول مثل صف شیر و اتوبوس و ... منتظر رسیدن یکی از ماشین های معمول مثل ماشین شیر و اتوبوس و ... هستند برای عوض کردن فضا و اعلام اینکه هنوز خسته نشده اند می گویند : اینجا ایران است !
یا وقتی که چراغ قرمز را می بینند برای به سلامت گذشتن از آن و بردن اندک ثوابی این جمله را می گویند و عبور می کنند . کاربرد دیگر این جمله وقتی است که می خواهند به کسی بگویند تو چه قدر احمق هستی . در این مواقع معمولا کلماتی به این جمله اضافه می شود مثلا می گویند : بابا اینجا ایرانه . ( کمی لحن عامیانه دارد )
اما کاربرد اصلی این جمله در مواقعی است که فرد می خواهد تعجبش را پنهان کند و این طور وانمود کند که از این اتفاقات زیاد دیده است . مثلا وقتی از تلویزیون می شنود که تئاتر با کمبود جدی تماشاگر روبرو است و برای ترغیب مردم به دیدن تئاتر ، یکشنبه ها بلیط را نیم بها می فروشند و بعد به تئاتر شهر می رود و سه ساعت در صف خرید بلیط می ایستد و متوجه می شود تخفیف روزهای یکشنبه را هم برداشته اند با خونسردی خاصی می گوید : خب اینجا ایرانه دیگه ! ( لحن این جمله عامیانه تر و همراه با بار کنایی و دیگر بارهای معنایی پنهان است )
البته این جمله کاربرد های دیگری هم دارد مثلا وقتی که کسی بخواهد به دیگری بگوید که بیخودی دلت را خوش نکنه ، درست نمی شود با لحنی پدرانه می گوید : اینجا ایران است .
برخی از سیاحان خارجی نیز با دیدن برخی موارد از شدت شگفتی این جمله را بر زبان رانده اند مثلا وقتی می دیدند که همه ی مردم روزنامه ورزشی می خوانند اما هیچ کدام ورزش نمی کنند با تعجب می گفتند : اُه ! اینجا ایران است !
بحث درباره ی این جمله و تاریخچه استعمال آن در این سرزمین و موارد استفاده اش نیاز به پژوهش های وسیعتر دارد و شاید چندین مجلد را در بر گیرد اما نکته مهم و اساسی در این رابطه که باید بدان توجه نمود این است که این جمله همیشه همراه جمله ای دیگر در اذهان شکل گرفته و شاید اولین بار هم با آن گفته شده و در ذهن ها مانده یعنی از ابتدا گفته شده است : اینجا ایران است . صدای جمهوری اسلامی ایران !
مدتی بود که می خواستم درباره ی نمایش افرا به کارگردانی استاد بیضایی بنویسم اما نمی دانم چرا دستم نه به قلم و نه حتی به کیبرد می رفت ! نمی دانم به خاطر تعطیلات بود یا محرم و یا این اواخر به خاطر رفتن آن دو بزرگ مرد راه علم . هر چه بود بالاخره طلسم شکسته شد .
افرا مثل کارهای دیگر بیضایی یک اتفاق تازه بود . یک جریان برای هنر تئاتر و به گفته ی خود استاد پیشنهادی برای اهالی تئاتر . بارزترین خصیصه آن تک گوییهای بازیگران است . هیچ دیالوگ دو طرفه ای رد و بدل نمی شود بلکه تمام نمایش فقط روایت می شود . آنهم توسط بازیگران . هر شخصیت در جای راوی داستان قرار می گیرد و آن را از دید خود بازگو می کند . شیوه ی نوینی که یادآور نقالی و پرده خوانی و دیگر آیین های نمایشی سنتی است. این به کار گیری ساختار کهن در کاری جدید و به صورتی جدید یکی از اوج های هنر بیضایی است . حتی در سینما هم بدین گونه است . به عنوان مثال سگ کشی ساختار هفت خوانی دارد که ساختاری کاملا شرقی است . یک از دلایل موفقیت بیضایی همین هم ریشه بودن ساختار و محتوی کارهای اوست . او دعا را در نیایشگاه می خواند نه در هتل چهارستاره !
البته خود استاد هدف دیگری هم از فرم کاری خود در افرا دارد او بیان می کند که «این ساختار تک کویی برای جامعه ای است که گفتگو قرن هاست که در آن مرده . ما در ذهن خود درباره دیگران قضاوت می کنیم . در ذهن خود و برای خود با آنها دوست می شویم و در ذهن خود و برای خود از دیگران متنفر می شویم و... استبداد کهنه در این سرزمین گفتگو را از میان برده است .»
افرا شاید ادامه دهنده ی برخوانی های آرش و اژی دهاک باشد . خود استاد براین عقیده است که اگر تعذیه راه خود را درست ادامه می داد و رشد می کرد امروز به ساختاری شبیه افرا می رسید .
از ساختار خوب و اجرای خوب که بگذریم ، خصوصیت دیگر کارهای استاد به وِیژه در افرا بی تقصیر بودن شخصیت هاست . در افرا تماشاگر نمی تواند تقصیر را به گردن فرد خاصی بیاندازد . در واقع ضد قهرمانی وجود ندارد . ضد قهرمان واقعی تقدیر است . این سرنوشت است که آدم ها را وادار به کارهایشان کرده . این تقدیر گرایی نیز ریشه ای کهن در تاریخ این سرزمین دارد و از لحاظ واقعی بودن بسیار واقعی تر و ملموس تر از ساختار دراماتیک یونانی است .
اما مهمترین بخش کارهای استاد که جای خالی اش بویژه در سینما کاملا حس می شود توجه به فولکلور و فرهنگ عامه است . در افرا نمود این فرهنگ عامه در زیر لایه های ظاهری همچون نوع لباس و کلام و معماری و ... لایه ای درونی تر دارد که همان طرز تفکر مردمان است . این که افرا چگونه در اثر نوع طرز تفکر و برخورد مردم به بحران می رسد بیان کننده روحیه ای در مردم این سرزمین است که همچون دیگر روحیات نیک و بد کمتر در هنر نمایشی به آن پرداخته شده . این بخش از روحیه جمعی همان فرصت ندادن به دیگران برای سخن گفتن است . همان قضاوت شخصی بلافاصله . افرا در تمام طول اوج گرفتن بحران فرصتی برای سخن گفتن و دفاع از خود نمی یابد و این یکی از خصوصیات منفی در فرهنگ امروز ماست ، تخریب شخصیتی که از خود برتر می دانیمش!
![]()
شیون شوریدگان شب را به شاهان تلخ کردست؟
شاید!